یک روز پسرونه
هوا سرد بود، ده آذر 92. بالاخره بعد از دو ماه و 17 روز تصمیم گرفتیم ببریمت پیش دکتر. باید یه کار پسرونه برات انجام می دادیم که برای سلامتی بسّر کوچولوهای ناناس خداوند تو آداب اسلامی برامون سفارش کرده. من بابا شما و کمی بعد مامانبزرگ که خودش پسر نداشت و کلی استرس! موقع جراحی پشت در کلی گریه کرده بود برات و با صدای گریه هات امونشو بریده بودی. به مامان گفتم : وقتی من دنیاش میاوردم برام گریه کردی؟گفت نه! آخه تو داد نزدی اگه جیغ و داد می کردی گریه م میومد! بس چی؟ فک کردی الکی اومدی اینجا؟ کلی رنج رو بدون فریاد تحمل کردم تا بهشت زیر پام بره!!!! خلاصه بابا پاهاتو و من دستای ناز کوچولوتو گرفته بودیم و آقای دکتر ( سید ؟ هاشمی فشا...


